تبلیغات
سفتجان

سفتجان
نویسندگان
لینک های مفید
<

اِنّی مُهَاجِرٌ إِلىٰ رَ‌بِّی إِنَّهُ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَكِیمُ 
(عنكبوت - 26)

بیایید با هم به استقبال پرستوهای مهاجر برویم...
پرستوهای عاشق آمـده‌اند، پرستـوهای مهاجر سـال های عشق و حماسه و ایثــار، از اعماق خاک های عاطفه آمده‌اند، تا برای چشمان منتظر و خسته‌ ی ما که بار اندوه فراق را تحمل می‌‌‌کند قصه ‌ی شهادت را تعریف کنند.

از تک‌تک شاخه‌ های درخت شور و احساس و ذره ذره خاکِِ پاکِ شهر نیلوفرها و اقاقی ها و اطلسی ها می‌‌‌گذرند.
از خانه‌ی عاشقی که سال ها با کوله‌بار پر از عشق در منزل یار زندگی کرده بودند، به مهمانی آمده‌اند، آمده‌اند تا داستان غربت پرستوهای شهر را و پاکی قطرات سرشک دیده ی کبوتران را با زبان سکوت برایمان شرح دهند، تا شاید ما بازماندگان لحظه‌های پرهیاهوی زندگی را از خودمان جدا کنند و دل‌ ما را به دریای وجودی خویش بسپارند، دریای وجودی پرستوهای مهاجر.
آمده‌اند تا ما واماندگان روح خود را از زندان تن آزاد سازیم و جسم غبارگرفته و آلوده خود را زیر باران رحمت ایثارشان، اخلاصشان، عشقشان غسل طهارت دهیم. از شهر سنگی دنیا و دلهای سنگ‌تر از سنگ فرار کنیم و در فضای پر از شور و احساس، از هوای پاک خوبیها تنفس کنیم.پرستوهای مهاجر عاشق خوش آمدید!

زمان تشییع :روز جمعه پنجم مهر ماه ساعت3بعد ازظهر

مکان: شهر خشت




[ دوشنبه 1 مهر 1392 ] [ 05:31 ب.ظ ] [ قاسم وفادار ]

پرهیز از لقمه حرام‏

روزى هارون به وسیله غلام مخصوصش از غذاى ویژه خود براى بهلول فرستاد، غلام غذا را نزد بهلول گذاشت، بهلول گفت: من از این غذا نمى‏خورم آن را نزد سگ‏هاى پشت حمام ببر، غلام به شدت عصبانى شد و فریاد زد: احمق این غذا غذاى مخصوص هارون است، من اگر آن را نزد هر یك از امناى دولت و وزراى حكومت میبردم به من جایزه و صله مى‏داد، تو آن را رد كرده گستاخى هم مى‏كنى! بهلول گفت: آهسته سخن بگو كه اگر سگ‏ها هم بفهمند این غذاى خلیفه است از آن نخواهند خورد!




طبقه بندی: عمومی، 
[ چهارشنبه 2 اسفند 1391 ] [ 04:01 ب.ظ ] [ قاسم وفادار ]

متن خداحافظی شیطان !

 

از آن روزی كه تصمیم گرفت كه برای همیشه از تمامی فرشتگان و  عرش الهی خداحافظی كند به افراد زیادی نیز توصیه می كرد كه عرش الهی را ترك كنند و برای پیشرفت در زندگی به فرش بیایند و زندگی جدیدی را برای خود آغاز كنند و به خاطر توصیه ها و تاكیدهای فراوان او برخی عرش را رها كرده و به فرش آمدند، به این امید كه بتوانند در فرش زندگی بهتری را برای خود فراهم كنند .

 

وقتی كه می خواست برای همیشه از عرش خداحافظی كند، نامه ای طولانی نوشت ،نامه ای كه حاوی نكات فراوانی بود ،نكاتی كه هر یك از آنها می تواند درس عبرتی  برای جویندگان راه سعادت و خوشبختی باشد و به خاطر اهمیت نكاتی كه در آن مطرح شده است خداوند متعال در آیات متعددی به متن این نامه اشاره كرده است تا همه انسان ها در طول تاریخ از این نامه درس بگیرند و كارشان به جایی نرسد كه روزی مانند شیطان از درگاه الهی خداحافظی كنند، چرا كه خداحافظی از عرش همان و ذلت و خواری همان ، چون هرچه عزت و سربلندی است مخصوص كسانی است كه با عرش در ارتباط هستند:

(مَنْ كانَ یُریدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمیعاً إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُههر كس سربلندى مى‏خواهد، سربلندى یكسره از آنِ خداست. سخنان پاكیزه به سوى او بالا مى‏رود، و كار شایسته به آن رفعت مى‏بخشد)(فاطر: 10)

متن نامه شیطان از این قرار است:

(از آن روزی كه با امر الهی خلق شدم هیچ گاه تصور نمی كردم كه به این مقام و منزلت دست پیدا كنم مقام و منزلتی كه احتیاجی به بیان آن نیست و همه به خوبی بر آن واقف هستند، مقام و منزلتی كه می توانید گوشه ای از آن را در ماجرای معراج پیامبر اسلام بخوانید تا بدان واقف شوید، وقتی كه از پیامبر پیرامون منبری در آسمان چهارم اینگونه سوال كردم:

(یا رسول الله ! شب گذشته كه به معراج تشریف بردید، در آسمان چهارم طرف چپ بیت المعمور منبرى بود، شكسته و سوخته و به رو افتاده . آیا شناختى آن منبر را و متوجه شدید كه از كیست؟

آن حضرت فرمودند: خیر؛ آن منبر از كیست؟ شیطان عرض كرد: آن منبر از من است و صاحب آن بودم ! بالاى آن مى‌نشستم و ملائكه پاى منبر من حاضر مى شدند، از براى آنها راه بندگى حضرت منان را مى گفتم. ملائكه از عبادت و بندگى من تعجب مى كردند! هر وقت كه تسبیح از دستم مى افتاد، چندین هزار ملك بر مى خواستند، تسبیح را مى بوسیدند و به دست من مى دادند.)( جامع الدرر،ج2، ص348)

اما اتفاق بزرگی در زندگی من سبب شد تا برای همیشه از درگاه قرب الهی خداحافظی كنم ،اتفاقی كه اگر نمی افتاد بر مقام و منزلت من روز به روز افزوده می شد و الان معلوم نبود كه به كدام درجه از قرب الهی رسیده بودم .

از بین طرفداران من، تنهایی كسانی می توانند با من عقد اخوت ببندد كه زندگی آنها سراسر اسراف باشد، پس تا می توانید در مسائل مالی و مخصوصا در هدر دادن عمر و جوانی خود اسراف كنید تا به مقام برادری من نائل شود : إِنَّ الْمُبَذِّرینَ كانُوا إِخْوانَ الشَّیاطینِ وَ كانَ الشَّیْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً: چرا كه اسرافكاران برادران شیطانهایند، و شیطان همواره نسبت به پروردگارش ناسپاس بوده است

و آن اتفاق زمانی رخ داد كه روزی متوجه سخنرانی خداوند برای فرشتگان شدم ،سخنرانی كه در آن خبر از خلقت موجودی  بود كه شان و منزلتش از من و تمام فرشتگان بالاتر بود و هنوز نیامده، از او به جانشین خداوند تعبیر می شد:

(وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةو چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: «من در زمین جانشینى خواهم گماشت.)( البقرة :  30)

سرتان را زیاد درد نیاورم ماجرا گذشت تا روزی از من خواسته شد تا در برابر آدم سجده كنم و من با توجه به عبادت های چند هزار ساله خود هر گز نمی توانستم تن به چنین كاری بدهم و به همین دلیل از عرش الهی رانده شدم .

اكنون كه در حال خداحافظی با تمام خاطرات گذشته هستم، نامه ای برای همه كسانی كه می خواهند راه من را ادامه بدهند، به رشته تحریر در می آورم، نامه ای كه اگر به آن جامه عمل بپوشانید موفقیت و سربلندی در انتظار شما خواهد بود.

ادامه مطلب را بخوانید 


ادامه مطلب

طبقه بندی: معارفی از سی جزء قرآن کریم، 
[ دوشنبه 23 بهمن 1391 ] [ 09:31 ب.ظ ] [ قاسم وفادار ]
سخنرانی حجةالاسلام انجوی نژاد پیرامون حضور سرداران در فوتبال

یا لطیف

امشب با نگاهی به بحث دفاع مقدس و حفظ ارزش های زمان دفاع مقدس، یک بحث ورزشی را خدمتتان عرض می کنم. 
فوتبال هم یکی از بحث های خیلی مهم، و انرژی زا و شادی آفرین برای جامعه جهانی شده. درست یا غلط، هست. یعنی یکی از موارد موثر در زندگی و روحیه و شادی مردم است. مجازی یا حقیقی بودنش، من یک زمانی اعتقاد داشتم مجازی است، ولی الان فهمیده ام همه ی دنیا مجازی است! این هم یکی از مجازهاست.
مثلا فرض کنید وزیر اقتصاد، تلاش زیادی بکند که وضع رفاه مردم بهتر شود. رفاه مردم بیشتر شود، چه می شود؟ شاد می شوند. فوتبال هم دارد همین کار را می کند!
بحث سر این است که حقیقی، آن نیست که چشیده شود. کل دنیا مجاز است. اصلا حقیقی نداریم.
مثلا اگر کسی مرغ بخورد شاد می شود، ولی اگر همان میزان پروتئین را به او تزریق کنی، شاد نمی شود! گرچه همان حُسن را دارد.

و بحث ورزش، فوتبال و قهرمانی، چیزهایی است که امروز ملت ما را شاد می کند. روحیه شان را بالا می برد. و تاثیرش اصلا قابل انکار نیست. و مهم ترین ورزشی هم که امروز تاثیر دارد، فوتبال است که البته در دنیای امروز، سیاسی به آن نگاه می کنند، اقتصادی نگاه می کنند، شادی‌بخش نگاه می کنند، مقبولیت جهانی دارد برای آن کشور و تیم. ایران وقتی درفوتبال مطرح می شود، جهان هم یک نگاه دیگر دارد. روی مردم تاثیر می گذارد. مثلا برزیل را اغلب مردم جهان دوست دارند، چون فوتبالش زیباست. چون شادشان می کند. در نتیجه کشور برزیل را هم دوست دارند.
درست یا غلطش را کاری نداریم، ولی این سیستم در جهان جا افتاده است.

مشکل امروز فوتبال ما این است که هیچ کدام از این ها اتفاق نمی افتد! نه سود اقتصادی دارد. از پول بیت المال دارد خرج می شود. وقتی مردم را شاد می کند همه ساکتند، ولی وقتی نکند همه شاکی اند. چون این پول را از بیت المال ایثار کرده ایم، که شاد شویم.
نه سود بخشی اقتصادی دارد، نه مقبولیت جهانی و خیلی مسائل دیگر.

حالا بحث ما فوتبال نیست.
دو تا مسئله داریم در اشکالاتی که در ورزش و فوتبال است.

اول - ایران، فرهنگش مال خودش است. ایرانی جماعت در اثر اشرافی گری و تمول بیش از حد، فاسد می شود. فرهنگ ما، مال خودمان است. مثلا ممکن است در کره جنوبی یا چین یا آمریکا و غرب، افرادی باشند که پولشان از پارو بالا می رود و تا 200 سال آینده هم اگر بخواهند طلا بخورند، دارند، اما در روحیه کاری‌شان تاثیر نمی گذارد. این فرهنگ غرب است. مثلا رئیس کارخانه دوو، با اینکه همه چیز دارد، روزی 4 ساعت می خوابد! یعنی در اثر تمول و رفاه، در پول جمع کردن و کار کردنش نقص ایجاد نمی شود. 
ولی ایران ما فرهنگ خودش را دارد. وقتی پول و اشرافی‌گری می آید، ایرانی احساس می کند دیگر نباید زحمت بکشد! خیلی کم داریم ایرانی ای که از نظر رفاه به حد اشرافی گری برسد و باز هم بدود و عرق بریزد. 

الان مهمترین مشکل ما در فوتبال این است که بازیکنان خوب، وقتی به رفاه می رسند، دیگر حاضر نیستند خوب بازی کنند! یک زمانی که پول نبود، می گفت بازی می کنم که مردم خوشحال شوند. الان دیگر مردم مهم نیستند! پول مهم است! لذا دیگر حاضر نیست برای مردم بدود.

در ورزش های دیگر هم اگر امتحان کنند، مطمئنا به همین جا می رسد. در کشتی و وزنه برداری و تکواندو هم اگر این مدلی پول تزریق شود، مطمئن باشید این ها دیگر نمی دوند! دیگر عرق نمی ریزند. چون فرهنگ شادی آفرینی برای مردم، تبدیل می شود به فرهنگ پول جمع کردن و برج ساختن - مثل بازیکنان امروز ِ ملی فوتبال ما - و تعاونی تشکلی بدهیم و .. این دیگر طبیعتا ارزشش می رود سراغ برج و خانه و زندگی شخصی اش. برای خوشحالی مردم نمی دود. و اگر ببازد، ناراحت نیست چون پولش را دارد! دنبال این پول بوده نه دنبال خوشحالی مردم. آن زمان اگر می باختند و دوهفته در خانه می ماندند و گریه می کردند، برای این بود که طاقت دیدن ناراحتی مردم را نداشتند.

پس ما تحمل اشرافیت را نداریم. در صنعت و بقیه مسائل ما هم اینطور است. منظور فقط فوتبال نیست، این یک بحث اجتماعی و جامعه شناسی است.
بنابراین در جامعه ما نباید آنقدر به کسی بدهی که دیگر نخواهد بدود!

دوم - در توزیع مسئولیت های بقیه صنف ها، مثل اقتصاد، مثل وزارت دفاع، وزارت کشاورزی،
خیلی جاها آیه شریفه قرآن که می فرماید امانت ها را به اهلش بسپارید را ما داریم انجام می دهیم. سیستم قوه ی مجریه، قوه ی قضاییه و .. مثلا وزیر کشاورزی تخصص کشاورزی دارد، وزیر اقتصاد میگویند نخبه ی اقتصاد است، وزیر علوم پزشکی پزشک است! امانت را بدهید دست اهلش. قاعدتا باید اینگونه باشد.
اما سوال این است که آقای علی آبادی و آقای عباسی چه ارتباطی با ورزش دارند !؟ این ها کجای ورزش بودند؟  مگر قرآن نفرموده امانت را به اهلش بسپارید؟
اینجا اشکال دوم پیش می آید؛ مدیریت غیر ورزشی و غیر متخصص. 


ادامه مطلب

طبقه بندی: عمومی، 
[ جمعه 20 بهمن 1391 ] [ 11:00 ق.ظ ] [ قاسم وفادار ]

جایگاه اصحاب امام حسین “علیه السلام» در هستی

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«السَّلامُ‏ عَلَیْكَ‏ یَا أَبَاعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الأرْوَاحِ الَّتِی حَلَّتْ بِفِنَائِكَ عَلَیْك مِنِّی سَلامُ اللَّهِ أَبَداً مَا بَقِیتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ»

1-امام حسین”علیه السلام» زمانه‌ی خود را این‌طور ترسیم می‌کنند که: «إِنَّ هَذِهِ الدُّنْیَا قَدْ تَغَیَّرَتْ وَ تَنَكَّرَتْ وَ أَدْبَرَ مَعْرُوفُهَا، فَلَمْ یَبْقَ مِنْهَا إِلَّا صُبَابَةٌ كَصُبَابَة

الْإِنَاءِ وَ خَسِیسُ عَیْشٍ كَالْمَرْعَى الْوَبِیلِ، أَ لَا تَرَوْنَ أَنَّ الْحَقَّ لَا یُعْمَلُ بِهِ وَ أَنَّ الْبَاطِلَ لَا یُتَنَاهَى عَنْه‏‏» به‌راستى، دنیا تغییر کرده و نازیبا شده و نیكىِ آن در حال نابودى است و از آن جز رطوبتى كه در ته ظرفى مانده و جز چراگاهى وَبازده چیزی باقى نمانده است. آیا نمى‏بینید كه به حقّ عمل نمى‏شود و از باطل دست برنمى‏دارند؟

فرهنگ جاهلیت اموی آنچنان حاکم شده بود که می‌رفت به‌کلی آن فرهنگ به جای اسلام قرار گیرد، این نه‌تنها در اشعار یزید آشکار شد که گفت:

لَعِبَتْ هَاشِمُ بِالْمُلْكِ فَلَا                            خَبَرٌ جَاءَ وَ لَا وَحْیٌ نَزَل‏

حتی در برنامه‌های معاویه از قبل طراحی شده بود،آن‌جایی که به مُغَیْرَةِ بن شعبه گفت: «...امید من آن است که نام محمّد را از مأذنه‌ها خاموش کنم «لا والله إلاّ دَفْناً دَفْنا»(مروج الذهب، ج 2، ص341) به خدا سوگند آرام نمی‌نشینم مگر زمانی که این نام دفن گردد.

ابن عباس نقل می‌کند: شبی در مسجد مدینه بعد از نماز عشا که مردم پراکنده شدند و به غیر از معاویه و ابوسفیان کسی در مسجد نماند، من در پشت ستونی نشسته بودم، شنیدم که ابوسفیان به معاویه می‌گوید: ببین در مسجد کسی نیست؟ - ابوسفیان در این زمان نابینا شده بود- معاویه چراغی به‌دست گرفت و اطراف مسجد را جستجو کرد، امّا مرا ندید. آن گاه ابوسفیان گفت: «یا بُنَی! اوصیک بدین الاباء و الاجداد و ایاک و دین محمد فانه سبب فقرنا و لا یهولنّک قول محمد من البعث و النشور» (محقق اردبیلی، حدیقة الشیعه، ص 355).ای فرزندم! تو را به آئین پدران و نیاکانت سفارش می‌کنم و از دین محمد بر حذر می‌دارم، زیرا این دین سبب فقر و بیچارگی ما شده و سخن محمد در باره‌ی حشر و روز قیامت تو را نترساند. وقتی خلافت به عثمان رسید، ابوسفیان در جمع امویان که عثمان نیز حضور داشت به او گفت: «حکومت پس از قبیله‌ی تَیْم و عدى به دست تو افتاده، آن را مثل توپ دست به دست بگردان و اركانش را بنى امیه قرار بده، این جز سلطنت نیست، من بهشت و دوزخ سرم نمى‏شود.» (ترجمه‌ی الغدیر ، ج‏19، ص 137.)

در امالی شیخ طوسی هست که وقتی حضرت سجاد”علیه السلام» وارد مدینه شدند ابراهیم بن طلحه از حضرت پرسید: یا علی بن الحسین مَنْ غَلَبَ؟ کدام‌یک پیروز شدید؟ حضرت فرمودند: اگر می‌خواهی بدانی چه کسی پیروز شد چون وقت نماز شد، اذان و اقامه بگو تا معلوم شود چه کسی پیروز شد. حاکی از آن‌که حزب اموی می‌خواست جهت‌ها به سوی رسول خدا”صلی الله علیه و آله» نباشد و امام حسین”علیه السلام» مانع آن شدند

2-در دفع آن بلیه‌ی بزرگ، خداوند امام حسین”علیه السلام» را مأمور نمود و لذا حضرت برنامه‌ی خود را این طور شرح دادند که: «أَنِّی لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لَا بَطِراً وَ لَا مُفْسِداً وَ لَا ظَالِماً وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِی أُمَّةِ جَدِّی”صلی الله علیه و آله» أُرِیدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَى عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أَسِیرَ بِسِیرَةِ جَدِّی وَ أَبِی‏عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ”علیه السلام»» من براى سركشى و عداوت و فسادكردن و ظلم‌نمودن خروج نکردم، بلكه؛ جز این نیست كه من به منظور اصلاح در دین جدّم قیام نمودم، من در نظر دارم امر به معروف و نهى از منكر نمایم. من می‌خواهم مطابق سیره‌ی جدّم رسول خدا و پدرم على بن ابى طالب«علیهما‌السّلام» رفتار نمایم.

 

3-حضرت راهی را می‌شناسند که مطمئن هستند در این راه پیروز می‌شوند و لذا در ابتدای حرکت به سوی کوفه در روز هفتم ذیحجه نقشه‌ی راه خود را اعلام می‌کنند و می‌فرمایند: «خُیِّر لی مَصرعٌ اَنَا لاقیه» برای من آرامگاهی است گزیده ‌شده که به دیدار آن ناگریزم. من در این راه تا آن‌جا آماده‌ام که بدنم در بیابان افتد و خوراک گرگانی شود در بین نواویس و کربلا. اگر در راه خرسندی خدا بدنم پاره‌پاره شود، گو بشو. «رضی‌الله رضانا اهل‌البیت نصبر علی بلائه و یُوَفِّینا اُجُورَ الصابرین» رضای خدا، خوشنودی ما است - هرکس به چیزی رغبت دارد و آرزوی خانواده‌ی ما خدا بوده- او هم تمام و کمال پاداش صابران را به ما می‌دهد. «لَنْ‏ تَشُذَّ عَنْ‏ رَسُولِ‏ اللَّهِ لَحْمَتُهُ وَ هِیَ مَجْمُوعَةٌ لَهُ فِی حَظِیرَةِ الْقُدْسِ تَقَرُّ بِهِمْ عَیْنُهُ وَ تَنَجَّزُ لَهُمْ وَعْدُه‏» گوشت تن پیامبر هرگز از او دور نمی‌شود. و آن در عالم قدس برای اوجمع است تا به چنین فرزندانی چشمش روشن شود و به کار آن‌ها وعده‌هایش انجامِ قطعی گردد. در این مسیر کسی از دست نمی‌رود چون همه در کنار حسین”علیه السلام» و در محضر رسول خدا”صلی الله علیه و آله» -که صاحب اسم اعظم است و در همه‌ی هستی از بدو تا ختم، حاضر است- قرار می‌گیرند و در هیچ قطعه‌ای از تاریخ دنیا و آخرت نیست که این حضور به نحو شکوفاشده مطرح نباشد. بنابراین: «مَنْ كَانَ فِینَا بَاذِلًا مُهْجَتَهُ- مُوَطِّناً عَلَى لِقَاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ- فَلْیَرْحَلْ مَعَنَا فَإِنِّی رَاحِلٌ مُصْبِحاً إِنْ شَاءَ اللَّه‏» (بحارالانوار، ج44، ص367) هرکس بنا دارد در چنین راهی خون خود را بذل کند و در لقاء الهی جای گیرد، می‌تواند با ما حرکت کند، من إن‌شاءالله صبح فردا حرکت می‌کنم. و بامداد روز هشتم ذیحجه یعنی روز ترویه از مکه به طرف کوفه حرکت کرد

4-وقتی فرزند نوجوانِ جنادة بن حرث انصاری خدمت امام آمد که اذن میدان بگیرد، امام اذن ندادند و او اصرار کرد. امام فرمودند: در این موقع که پدرت کشته شده شاید برای مادرت سخت باشد. پسر گفت: حقیقت این است که مادرم نیز چنین خواسته و امام اذن دادند و رو به جنگ کرد و کشته شد، سر او را از تن جدا کردند و به سوی امام حسین”علیه السلام» پرتاب نمودند، مادرش بلافاصله سر نوجوان خود را برداشت و گفت: «احسنت یا ثمرة فؤادی» و آن سر را چون گویی به سوی دشمن پرتاب کرد.

باید از خود پرسید مادران از کربلا چه فهمیدند که پس از شهادت شوهرانشان لباس جنگ به نوجوانان خود می‌پوشانند و متوجه اند هر اندازه بیشتر قربانی دهند بیشتر به بقاء نزدیک شده اند؟

این‌ها فهمیدند باید مستغرق امامی شد که در مقام خود در همه‌ی عالم حاضر است و از این طریق حضوری همه‌جانبه به‌دست آوردند و سرنوشت خود را به پایدارترین شکل رقم زده‌اند و با روح عالَم هماهنگ شدند . این ها چون حقیقت را فهمیده بودند تازه در کربلا متولد شدند زیرا کربلا و عاشورا برایشان مرحله‌ی پایان نبود، نقطه‌ی آغاز است، از مرگ زندگی ساختند تا زندگان را از مرگ نجات دهند.

 

5-از آن جهت حضرت می‌فرمایند: «لَنْ‏ تَشُذَّ عَنْ‏ رَسُولِ‏ اللَّهِ لَحْمَتُهُ وَ هِیَ مَجْمُوعَةٌ لَهُ فِی حَظِیرَةِ الْقُدْسِ» که همه‌ی عالم در نزد مقام قدسی رسول خدا”صلی الله علیه و آله» است زیرا مقام قدسی آن حضرت، مقام واسطه‌ی فیض الهی یا مقام «اوّلُ ما خلق الله» است. امیرالمؤمنین”علیه السلام» فرمودند: «اَوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ عزّوَجَلّ خَلَقَ اَرْواحُنا» اولین چیزی که خداوند خلق کرد، روح‌های ما بود و از قول رسول خدا”صلی الله علیه و آله» فرمودند: «لَوْ لا نَحْنُ ما خَلَقَ آدمَ وَ لا حَوّا و لا السّماءَ و لا الأرض» اگر ما نبودیم نه آدم خلق می‌شد و نه حوّا و نه آسمان و نه زمین.

واسطه‌ی فیض‌بودن به آن معنا است که اولاً: حقیقت همه‌ی موجودات به نحو اَکمل و اعلا در نزد آن‌ها است. ثانیاً: هرکس حقیقت خود را به نحو اکمل و اعلا بخواهد باید مستغرق آن ذوات مقدس شود و این آن چیزی است که در کربلا واقع شد
ادامه مطلب

[ دوشنبه 27 آذر 1391 ] [ 12:21 ق.ظ ] [ قاسم وفادار ]

کربلا یعنی ایمان و خرد و عمل به هنگام(3)

 

 

بسم الله الر‌ّحمن الرّحیم

 

اَلسّلامُ عَلَیْكَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائِكَ

 

1- حبیب بن مظاهر: پیامبر(ص) را درک کرده بود، جهت جهاد در کوفه منزل گزید، با امیرالمؤمنین(ع)در جنگ‌های آن حضرت همراه بود و از حاملان علم آن حضرت بود. در مصاحبه‌ای که با میثم تمار داشت هر یک آینده دیگری را برای همدیگر باز گفتند. حبیب از به دار آویختن میثم توسط عبیدالله گفت و میثم از شهید شدن حبیب گفت و این که سر او را در کوفه جولان می‌دهند.

حبیب پس از مرگ معاویه با امام حسین(عمکاتبه کرد و چون مسلم بن عقیل به کوفه آمد از او استقبال نمود. چون با خبر شد حسین(عبه کربلا وارد شده، به همراه مسلم بن عوسجه از بیراهه و در پنهانی شب آمدند تا خود را به امام رساندند.

 

2- حبیب به گفته شیخ کشی در رجالش: «از آن هفتاد تن مردانی بود که حسین(ع)را یاری کردند، با آن‌که به کوه کوه آهن بر خوردند ، با سینه و صورت خود به استقبال سرنیزه‌ها و شمشیرها رفتند. بر آن‌ها پیشنهاد امان و مال و منال می‌شد، زیر بار نمی‌رفتند و می‌گفتندعذری برای ما نزد رسول خدا(ص)نیست، اگر حسین(ع)کشته شود و هنوز از ما مژگانی به‌هم بخورد و همگی در پیرامونحسین(ع)کشته شدند»[1]

در نصیحت به لشگر عمر سعد گفت: «ای مردم! بدمردمی هستند مردمی که فردا در نزد خدا وارد شوند در حالی‌که قاتل ذرّیه‌ی پیامبر(ص) و عباد و زهادی باشند که در سحرگاهان خدا را بسیار ذکر می‌گویند»[2]

 

3- از آنجا می‌توان فهمید که حبیب سال‌ها در انتظار این موقعیت بوده که به قول شیخ کشی: «حبیب از این‌که می دید، در رکاب امامحسین(ع)به فیض شهادت نایل می شود ابراز خوش‌حالی می کرد و می‌خندید، بُریربْن خُضَیر، سَیّدُ الْقُراء، به او گفت: ای برادر! این ساعت، ساعت شوخی و خنده نیست. حبیب در پاسخش گفتفَأَیّ مَوضِع أَحَقّ مِنْ هذا بِالسُّرُورِ وَ اللهِ ما هُوَ إِلاّ أَنْ تَمِیلَ عَلَینا هذِه الطغام بِسُیُوفِهِم فَنُعانِقُ الْحُور الْعَین»[3] چه جایی بهتر از اینجا برای خوش حالی؟! به خدا قسم دوست دارم با این یاغیان نبرد کنم تا چون شمشیرهایشان را بر من فرود آرند، حور العین را در بهشت در آغوش کشم

حبیب فرمانده ستون چپ سپاه امام بود و زهیر فرمانده ستون راست.

 

4- وقتی حبیب به همراه امام بر بالین پیکر بی‌رمق مسلم بن عوسجه رسید به او گفت: ای مسلم! به خاک افتادنت بر من سخت است لیکن تو را به به بهشت بشارت می‌دهم و مسلم بن عوسجه با صدایی ضعیف گفت«بَشَّرَک‌اللّه بِخَیْر» خداوند تو را مژده خیر دهد. حبیب گفتاگر علم نداشتم که به دنبال تو به تو می‌پیوندم، دوست داشتم تو وصیت کنی و من به وصیت تو عمل کنممسلمگفت: با این حال وصیت دارم: اَمَا بِیَدِهِ اِلیَ الْحُسَیْن وَ قَالَ: «اوُصِیکَ اَنْ تَقْتُل دُونَه» اشاره کرد به امام و گفت: به تو وصیت می‌کنم که در کنار این مرد و در جلو این مرد به قتل برسی. و مسلم گفت: به خدای کعبه چنین کنم[4] در این مکالمه معنای یقین به اوج خود می‌رسد و ایمان اصحاب امام را به امامشان به خوبی به نمایش می‌گذارد.

 

5- حبیب قبل از نماز ظهر به جهت توهینی که حصین بن تمیم به امام حسین(ع) کرد و به امام گفتنماز تو قبول نمی شود. با او درگیر و پس از درگیری با چند نفر از لشکر عمر سعد و کشتن تعدادی از آن‌ها، شهید شد.
ادامه مطلب

[ یکشنبه 19 آذر 1391 ] [ 04:38 ب.ظ ] [ قاسم وفادار ]
درباره ازدواج دختر امام حسین با مصعب میتوانید به این ادرس مراجعه کنیدwww.askdin.com/thread1567.html


[ دوشنبه 13 آذر 1391 ] [ 09:52 ب.ظ ] [ قاسم وفادار ]

بسم الله الرّحمن الرّحیم

اَلسّلامُ عَلَیْكَ یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنائِكَ

زمان ِمهم‌ترین اقدام 

از آنجایی که حکایت شهیدان، حکایت فروزندگی انسان‌هایی است که فروزندگی را به انتها رساندند و از طریق خون خود نامه‌ای برای ما نوشتند ما همواره در هر سال با یاد آنان آن نامه را می‌خوانیم تا از فروزندگی عقب نمانیم . 

1- هفت نفری که در کوفه از موانع دشمن گذشته وخود را به امام رساندند عبارتند ازانس بن حرث، حبیب بن مظاهر اسدی، مسلم بن عوسجه سعدی اسدی، جبلة بن علی بن شیبانی، زیاد بن عریب حنظلی، حنظة ابن اسعد شبانی و حبش بن قیس نهمی.

هفت نفری که علی رغم ممانعت دشمن و راه‌های بسته، خود را به حسین«علیه‌السلام» رساندند و نشان دادند کسی که به پشتوانه ایمان و خرد، متوجه زمانه‌ای شده که انسان را دعوت به مهم‌ترین اقدام می‌کند، هیچ مانعی را به رسمیت نمی‌شناسد که از راه خود برگردد. 

2- آن کس که رغبتش به امام و مولای خود به اندازه رغبتش به حقیقت شد دیگر دنیای را غباری بیش نمی‌داند، غباری که با پراکنده‌شدنش، حقیقت به بهترین شکل رخ می‌نمایاند. خود را مانند ذره‌ای به دامن امام انداختند و با کانون حقیقت او متحد شدند، حقیقتی که آنان را به رایگان پذیرفت و در قرب خود جای داد. 

3- پنهانی از شهر بیرون می‌آمدند تا به صحنه‌ی سهمگینی در تاریخ پای گذارند. ایمان و خرد آنچنان در وجودشان در هم آمیخته بود که به‌خوبی توانستند بفهمند چه کار بزرگی را در ذیل شخصیت امام می‌توانند به عهده گیرند و در دشت کربلا، تاریخی به وسعت همه‌ی حقیقت پدید آوردند. 

4انس بن حرث: از کسانی است که رسول خدا(ص)را دیده و از آن حضرت روایت کرده، از جمله می‌گویدخودم از رسول خدا(ص)شنیدم - در حالی‌که حسین(عدر کنارش بود- اشاره به حسین(ع) کرد و فرمود: «إِنَّ ابْنِی هَذَا یُقْتَلُ بِأَرْضِ الْعِرَاقِ- فَمَنْ أَدْرَكَهُ مِنْكُمْ فَلْیَنْصُرْه‏»[1] این فرزندم به سرزمینی از زمین‌های عراق کشته می‌شود، هر کس در آن موقع حضور داشته باشد باید که یاری‌اش کند.

انس بن حارث مقارن فرود آمدن حسین(ع)به کربلا، به کربلا آمد و شبانه با حضرت ملاقات کرد. در روز عاشورا پس از إذنِ نبرد از مولایشبا آن که پیری کهن سال بود و در اولین جنگ تا آخرین جنگ با پیامبر(ص) بوده، ابروان را با دستمالی بر پیشانی بست و کمر خود را نیز با پارچه‌ای محکم نمود. در حین رفتن به سوی دشمن، امام به او می‌نگریست و اشک می‌ریخت و می‌فرمود: «شکر الله لک، او سعیک یا شیخ»[2] خداوند از تو و کوشش تو تشکر کند ای پیر بزرگ. در زیارت ناحیه آمده«السَّلَامُ عَلَى أَنَسِ‏ بْنِ‏ كَاهِلِ الْأَسَدِیِ‏». 

5- خردمندی و ایمان را بنگرید که حتی کهولت سن مانع اقدامِ به موقع نمی‌شود. اینان نیامدند تا با زور بازو دشمن را شکست دهند، آمده بودند تا در فتحی تاریخی که حسین(عآن را پدید آورده شریک باشند، در چنین شرایطی که انسان به اسلامی تعلق می‌گیرد که در ذیل شخصیت امام معصوم معنا می‌یابد، باید در میدان باشد، خواه جوان باشد، خواه پیر. خواه توان جنگیدن داشته باشد، خواه نداشته باشد، انس بن حرث با چنین وقت‌شناسی با خون جگر وغمخواری برای امام، امام را یاری کرد. زیرا شرایطی است که:

باید بپرد هر که در این پهنه عقاب است       حتی نه اگر بال و نه پر، داشته باشد

کوه است دل مرد، ولی کوه، نه هر کوه        آن کوه که آتش به جگر داشته باشد
ادامه مطلب

[ دوشنبه 13 آذر 1391 ] [ 04:32 ب.ظ ] [ قاسم وفادار ]

بسم الله الرّحمن الرّحیم


1- از آن‌جایی که حکایت شهیدان، حکایت فروزندگی انسان‌هایی است که فرهنگ فروزندگی را در تاریخ نهادینه کردند و با خون خود نامه‌ای برای ما نوشتند که با یاد آن‌ها همواره آن نامه را می‌خوانیم ، به سیره‌ی بعضی از آنان نظر می‌کنیم.


2- ابوثمانه‌ی صائدی: از جمله کسانی که با روحیه‌ای ایمانی، نسبت به زمانه‌ای که در آن قرار داشت خوب فکر کرده بود و توانست در موقع مناسب اقدام لازم را انجام دهد، ابوثمانه‌ی صائدی بود. او از اصحاب امیرالمؤمنین(ع) و امام حسن(ع) بود با شهادت امام حسن(ع) تا مرگ معاویه خون دل‌ها خورد که چگونه به نام حاکمیت اسلام ارزش‌های اسلامی یکی بعد از دیگری زیر پا گذاشته می‌شود و منتظر اقدامِ به هنگام بود و با مرگ معاویه با امام حسین(ع) مکاتبه کرد و مسئول خرید اسلحه برای مسلم بن عقیل شد و با شکست حرکت مسلم خود را به امام حسین(ع) رساند. سخت در محافظت امام می‌کوشید تا فرستادگان عمر سعد که می‌خواستند به امام پیغام عمر سعد را برسانند غافلگیرانه به امام حمله نکنند.

شخصیت ایمانی و متعادل ابوثمانه‌ی ساعدی وقتی خود را نشان داد که در هنگامه‌ی ظهر عاشورا به حضرت اباعبدالله(ع) نزدیک شد و عرض کرد: «یا أباعبداللّه! نفسی لك الفداء، انی أرى هؤلاء قد اقتربوا منك، و لا و اللّه لا تقتل حتى اقتل دونك إن شاء اللّه، و احب أن القى ربّى و قد صلّیت هذه الصلاة التی دنا وقتها»[1] یا اباعبدالله! جانم به فدایت، من مى‏بینم این‌ها به شما نزدیك شده‏اند، نه و الله، شما كشته نخواهى شد مگر این‌كه إن‌شاء‌الله من پیش رویتان به قتل برسم، دوست دارم زمانى كه پروردگارم را ملاقات مى‏كنم این نمازى را كه وقتش نزدیك شده خوانده باشم‏. امام حسین«علیه‌السّلام‏» سرشان را بلند كردند و فرمودند: نماز را یاد كردى، خدا شما را از نمازگزاران و یاد كنندگان خویش قرار بدهد! آرى، الآن اوّل وقت نماز است. آنگاه فرمود: از آنها بخ واهید دست نگه دارند تا ما نماز بخوانیم. حصین بن تمیم گفت: نمازتان قبول نمى‏شود! حبیب بن مظاهر در پاسخش فرمود: آیا نماز خاندان رسول‌الله«صلّى‌اللّه‌علیه‌وآله‌وسلم» پذیرفته نمیشود و نماز تو قبول میشود، اى الاغ؟

بر سر این گفتگو جنگ سختی در گرفت که ابتدا حبیب و سپس حرّ ریاحی شهید شدند و سپس نماز به صورت نماز خوف برگزار شد.

ابوثمانه بعد از نماز برای اجازه جنگ به امام عرض کرد: می‌خواهم خود را به همراهانم برسانم و نگرانم عقب بمانم و ناظر تنهایی و شهادت تو باشم. حضرت فرمودند: «تقدم فانا لاحقون بک ساعة» برو ما نیز بعد از ساعتی به تو می‌پیوندیم.

هوشیاری و خرد ابوثمانه در تشخیص فرصتی است که باید پس از مدتی پیش آمده و باید در این فرصت اساسی‌ترین اقدام را انجام دهند و همین وقت‌شناسی به هنگام یاران حسین«علیه‌السّلام‏» است که در هنگامه‌ی جنگ آن‌ها را از فرا رسیدن وقت نماز باز نمی‌دارد و با گفتار و رفتارشان معنویت اسلام را مجسم می‌سازند و شایسته شهادت در کنار امام معصوم (ع) می‌گردند. مانند فرشتگان حقایق اسلام را در جامعه نازل می‌کنند تا دل‌ها را متوجه عظمت شریعت الهی نمایند.


3-انضباط کامل و مراعات وقت و خود را در صحنه جنگ و جدال نباختن و اهتمام به وظیفه آسمانی و مراوده با ملکوت در همه حال ، سیره‌ی یاران حسین(ع) است که خردمندترین انسان‌های تاریخ بوده‌اند و راه خردمندیِ صحیح را بر بشریت نشان دادند، خداوند آنان را چون خورشید در روی زمین قرار داد تا در ظلمات زندگی زمینی نور معنویت همواره درخشان بماند.

ابوثمانه و توجه به وقت نماز به انسان می‌فهماند که وقت اُنس با خداوند و نظر به آسمان حتی در حین دفاعی آنچنان مقدس نباید به تعویق افتد.


ادامه مطلب

برچسب ها: حرم حضرت عباس حضرت رقیه امام حسین شعر برای محرم شب اول محرم شب دوم محرم شب سوم محرم شب چهارم محرم شب پنجم محرم شب ششم محرم شب هفتم محرم شب هشتم محرم شب نهم محرم شب دهم شب دهم محرم عاشورا تاسوعا شعر عاشورا شعر تاسوعا شعر شهادت امام حسین شعر شهادت حضرت عباسشعر شهادت مسلم شعر امام حسینشعر زیبا برای امام حسین عحر شعر حضرت علی اکبر شعر شهادت علی اکبر اشعار محرم شعر محرم شعر صفر کاروان شام شعر شهادت حضرت رقیه کاروان امام حسین شعر کاروان شام یوسف رحیمی مهدی نعمت نژاد کاروان دل اشعار شب اول محرم ورود کاروان به کربلا دانلود سبک شعر به همراه سبک سبک مداحی آموزش مداحی شهادت حضرت مسلم شعر شهادت مسلم متن شعر متن شعر مذهبی شهادت حضرت رقیه شعر شهادت حضرت رقیه شعر رقیه،  
[ یکشنبه 28 آبان 1391 ] [ 02:43 ب.ظ ] [ قاسم وفادار ]

توبه‏ مرد آتش پرست‏

 

فقیه بزرگ، عارف نامدار، فیلسوف بزرگوار، ملا احمد نراقى در كتاب شریف طاقدیس نقل مى‏كند:

موسى به جانب كوه طور مى‏رفت، در میان راه گبرى پیر را كه آلوده به كفر و گمراهى بود دید، گبر به موسى گفت: مقصدت كجاست، از این راه به كدام كوى و برزن مى‏روى، با چه موجودى نیت سخن دارى؟ جواب داد: قصدم كوه طور است، آن مركزى كه دریایى بى‏پایان از نور است، به آنجا مى‏روم تا با حضرت حق مناجات و راز و نیاز كنم و از گناهان و معاصى شما از پیشگاهش عذرخواهى نمایم.

گبر گفت: مى‏توانى از جانب من پیامى به سوى خدا ببرى؟ موسى گفت:

پیامت چیست؟ گفت: از من به پروردگارت بگو در این گیر و دار خلقت، در این غوغاى آفرینش، مرا از خداوندى تو عار مى‏آید، اگر روزى مرا تو مى‏دهى هرگز نده، من منت روزى تو را نمى‏برم، نه تو خداى منى و نه من بنده‏ى تو! موسى از گفتار آن گبر بى‏معرفت و از آن سخن بى‏ادبانه در جوش و خروش افتاد و پیش خود گفت: من به مناجات با محبوب مى‏روم ولى سزاوار نیست این مطالب را به حضرتش بگویم، اگر بخواهم در آن حریم، حق را رعایت كنم حق این است كه از این گفتار خاموش بمانم.

موسى به جانب طور رفت، در آن وادى نور با خداوند راز و نیاز كرد، با چشمى اشكبار به مناجات نشست، خلوت با حالى بود كه اغیار را در آن خلوت راه نبود، گفت و شنیدى عاشقانه با حضرت دوست داشت، وقتى از راز و نیاز فارغ شد و قصد كرد به شهر برگردد، خطاب رسید: موسى پیام بنده‏ام چه شد؟

عرضه داشت: من از آن پیام شرمنده‏ام، خود بینا و آگاهى كه آن گبر آتش پرست و آن كافر مست چه جسارتى به حریم مبارك تو داشت!

خطاب رسید: از جانب من به سوى آن تندخو برو و از طرف من او را سلامى بگو، آنگاه با نرمى و مدارا این پیام را به او برسان:

اگر تو از ما عار دارى، ما را از تو عار و ننگ نیست و هرگز با تو سر جنگ و ستیز نداریم، تو اگر ما را نمى‏خواهى، ما تو را با صد عزت و جاه مى‏خواهیم، اگر روزى و رزقم را نمى‏خواهى، من روزى و رزقت را از سفره‏ى فضل و كرمم عنایت مى‏كنم، اگر منت روزى از من ندارى، من بى‏منت روزى تو را مى‏رسانم، فیض من همگانى، فضل من عمومى، لطف من بى‏انتها، و جود و كرمم ازلى و قدیمى است. مردم همچون كودك‏اند و او نسبت به مردم فیض بى‏نهایت، این فیض براى آنان همچون دایه‏اى مهربان و خوش اخلاق است. آرى كودكان گاهى به خشم و گاهى به ناز، پستان مادر را از دهان خود بیرون مى‏اندازند، ولى دایه رابطه‏اش را با آنان قطع نمى‏كند، بلكه پستان به دهان آنان مى‏گذارد.

كودك سر برمى‏گرداند و دهانش را مى‏بندد، دایه بر آن دهن بسته بوسه مى‏زند و با نرمى مى‏گوید: روى از من برنگردان، پستان پرشیر مرا بر دهان گذار، كودكم ببین از پستانم براى تو همچون چشمه‏ى بهارى شیر مى‏جوشد.

وقتى موسى از كوه طور برگشت، آن هم چه طورى، طور مگو، بگو قلزم نور. گبر پیر به موسى گفت: اگر براى پیامم جواب آورده‏اى بگو.

آنچه را خداوند فرموده بود موسى براى آن كافر تندخو گفت. گفتار حق، زنگ كفر و عناد را از صفحه‏ى جان آن كافر پاك كرد، او گمراهى بود كه از راه حق پس افتاده بود، آن جواب براى او همانند آواز جرس بود، جان گمراه از تاریكى همچون شب تار بود، و آن جواب برایش همچون تابش نور آفتاب.

از شرم و خجالت سر به زیر افكند، آستین در برابر چشم گرفت و دیده به زمین دوخت، سپس سر بلند كرد و با چشمى اشكبار و دلى سوزان گفت: اى موسى! در جان من آتش افروختى، از این آتش جان و دلم را سوختى، این چه پیامى بود كه من به محبوب عالم دادم، رویم سیاه، واى بر من، اى موسى! ایمان به من عرضه كن، موسى حقیقت را به من یاد بده، خدایا چه داستان عجیبى بود، جانم را بگیر تا از فشار وجدان راحت شوم!

موسى سخنى از ایمان و عشق، و كلامى از ارتباط و رابطه با خدا تعلیم او كرد، و او هم با اقرار به توحید و توبه از گذشته، جان را تسلیم محبوب نمود!




طبقه بندی: عمومی، 
[ شنبه 20 آبان 1391 ] [ 03:07 ب.ظ ] [ قاسم وفادار ]

درنگی در واقعه‌ی عظیم مباهله

 

مدینه، مسجد مباهله، شمال قبرستان بقیع، سال نهم هجری، روز 24 ذی الحجة...

این مکان و زمان اشاره به رویدادی فوق العاده مهم و با عظیمت دارند، واقعه ای که هنوز هم با روشنایی خیره کننده خود تاریکی ها  را می زداید و معبری عطر آگین و با طراوت به سوی سعادت می گشاید

 

آری! نوشته ای که پیش رو دارید می کوشد تا پس از معرفی کوتاه واقعه با عظمت مباهله، پاسخ دو پرسش اساسی را از دل این رویداد استحصال کند.

پرسش اول اینست؛ آیا حضرت علی بن ابی طالب (علیه السلام) جانشین حضرت خاتم الانبیاء (صلی الله علیه واله) هستند؟ البته روشن است که این مسأله را منهای ادلّه متعدد و متقن دیگر و در فضای قضیه مباهله، جواب بگوییم.

اما پرسش دوم، ناظر به مساله ای عمومی تر است یعنی تکثر گرایی دینی؟

شاید خواننده محترم بداند که بعضی از تولید کنندگان اجناس مکتوب، با سرمایه ناچیز علمی، مدعی هستند که اسلام، همه مذاهب اسلامی یا حتی همه ادیان را بر حق می داند و نیز می گویند: هر مذهب اسلامی یا هر دینی، آدمی را به سعادت می رساند. در این مقاله می کوشیم با دو بیان، امامت حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) را اثبات نماییم، سپس ادعای تکثر گرایی مذکور را پاسخ گوییم. ولی قبل از هر چیز باید اشاره ای گذرا به واقعه مباهله داشته باشیم.

 

بیایید اگر راستگویید

خداوند متعال در آیات 59 تا 61 از سوره شریفه آل عمران می فرماید:

ان مثل عیسی عندالله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون * الحق من ربک فلا تکن من الممترین * فمن حاجّک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله علی الکاذبین ».

مسیحیان وقتی از یک سو دریافتند که حضرت با چه کسانی برای مباهله آمده اند و از سوی دیگر آثار عذاب نیز ظاهر شد، دچار وحشت شدند و یقین کردند که اگر مباهله کنند پاسخ دندان شکنی از سوی پروردگار متعال دریافت خواهد نمود

پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه واله) به موازات مکاتبه با سران جهان نامه ای به اسقف نجران «ابو حارثه» نوشتند و در آن ساکنان نجران را به آیین اسلام دعوت فرمودند وقتی نامه به دست ابوحارثه رسید با گروهی مذاکره نمود. سرانجام، گروه مشورتی نظر داد که هیئتی به عنوان هیئت نمایندگی نجران به مدینه بروند تا از نزدیک با پیامبر اکرم (صلی الله علیه واله) تماس بگیرند. هیئت نمایندگی وارد مدینه شدند و پس از بحث ها و مذاکرات فراوان که در میان این مباحث، بحث معجزات حضرت عیسی (علیه السلام) و نیز ادعای باطل الوهیت آن بزرگوار با استناد به پدر نداشتن ایشان مطرح شد و هیئت نجران با جواب منطقی رسول خدا (صلی الله علیه واله) مبنی بر تثبیه حضرت عیسی (علیه السلام) به حضرت آدم، مواجه شد- با این وصف- نمایندگان نجران زیر بار حق نرفتند و گفتند: ما این را نمی توانیم بپذیریم و حاضریم درباره اثبات حقانیت ادعای خود درباره الوهیت حضرت عیسی (علیه السلام) با تو مباهله کنیم و از خدا بخواهیم که هر کدام از ما حق را انکار می کند مورد عقوبت و عذاب قرار بگیرد!

در این جا رسول اکرم (صلی الله علیه واله) فوراً اعلام آمادگی فرمودند و قسمتی از آیات مذکور را خواندند، نجرانیان از این پاسخ فوری حضرت ترسیدند و تا روز بعد فرصت خواستند فردا که سیل جمعیت مدینه برای حضور در محل مباهله و پی گیری سرانجام ماجرا جمع شدند، پیامبر اکرم با امیرالمومنین و حضرت زهرا و امام حسن و امام حسین (علیهم السلام) آمدند.
ادامه مطلب

طبقه بندی: پرسش و پاسخ دینی، 
[ پنجشنبه 18 آبان 1391 ] [ 03:16 ب.ظ ] [ قاسم وفادار ]

گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز. در ضمن این قدر مرا لعنت نكن!» گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟» در حالیكه دور می شد گفت: «من پیامبر نیستم جوان!...»*





طبقه بندی: عمومی، 
[ یکشنبه 14 آبان 1391 ] [ 04:16 ب.ظ ] [ قاسم وفادار ]

به نام خدا

یا محمد؛

جهان را به یمن قدوم تو آفریده‌اند و تو را رحمة للعالمین نام نهادند، اما هستند كسانی كه از درك این رحمت عاجزند.

یا محمد؛

تو همان پیامبری هستی كه اگر كسی را قادر به هدایت نمی‌دید، اندوهگین می‌شد.

تو همان پیامبری هستی كه از گمراهى مردم رنج مى‌برد و به ایمان آوردنشان عشق می‌ورزید.

تو همان پیامبری هستی كه فریاد تشنگی تشنه کامان هدایت را با گوش جان می‌شنود و از اینکه در کنار چشمه زلال وحی نشسته‌اند و از آن نمی‌نوشند، ناراحت است و اشک می‌ریزد.

یا محمد؛‌

هنوز هم سربازان شیطان در مقابل دین یگانه اسلام كه رسول و پیام‌آورش هستی، می‌ایستند.

هنوز هم كج اندیشان و مغرضانی هستند كه كرامت و بزرگی خدای تو را، ‌دین تو را و تو را بر نمی‌تابند.

آری؛ هنوز هم جهان، شاهد و ناظر قصه‌های تلخ و تأسف آور است.

اهانت به ادیان الهی، رسمی ناشایست است كه هر از گاهی از گوشه و كنار جهان و در لفاف آزادی بیان، دیده می‌شود. اهانت به مقدسات ادیان الهی و به خصوص غرض ورزی‌های بی‌شمار علیه دین مبین اسلام، ریشه در كم خردی، حسد ورزی و عدم درك درست از اسلام است. دشمنان اسلام چه كوته فكرند كه گمان می‌كنند این رفتارهای نابخردانه، ذره‌ای به اسلام خدشه وارد می‌كند.

 

مسلمانان به پا خیزید كه زمان حمایت از پیامبر رحمت است...

 

همراه و هم‌صدا با یكدیگر برمی‌خیزیم تا جهان و جهانیان بدانند كه مسلمان، اصول دینش را گرامی‌تر از جان خویش می‌داند.

درست است كه پیامبر اسلام حضرت محمد مصطفی (صل‌ الله ‌و‌ علیه‌ و آله ‌و‌ سلم) را ندیده‌ایم، اما به همگان اثبات می‌كنیم كه پیامبرمان را از جان و دل عزیزتر می‌دانیم و در مقابل این اهانت گستاخانه سكوت نخواهیم كرد.




طبقه بندی: عمومی، 
[ شنبه 1 مهر 1391 ] [ 04:27 ب.ظ ] [ قاسم وفادار ]

معارفی از جزء 22 قرآن کریم

با ناز و عشوه حرف نزنید!/معارف 22

 


بیست و دومین جزء از قرآن کریم را آیاتی از سوره های احزاب، سبأ فاطر و یس تشکیل می دهند. در این قسمت از سلسله مقالات «معارفی از قرآن کریم» آیاتی از این جزء را مطرح و به بیان معارفی از آن می پردازیم.

1- تاثیر شخصیت در تشدید عذاب و افزایش ثواب

2- با ناز و عشوه حرف نزنید!

3- اظهار نظر در حکم خدا ممنوع!

4- چند توصیه برای مهمانی

5- آیه ای که بر رعایت حجاب تاکید کرد

 


1-تاثیر شخصیت در تشدید عذاب و افزایش ثواب

یَانِسَاءَ النَّبىِ‏ِّ مَن یَأْتِ مِنكُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُّبَیِّنَةٍ یُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَینْ‏ِ وَ كاَنَ ذَالِكَ عَلىَ اللَّهِ یَسِیرًا(30) وَ مَن یَقْنُتْ مِنكُنَّ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تَعْمَلْ صَلِحًا نُّؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَینْ‏ِ وَ أَعْتَدْنَا لهََا رِزْقًا كَرِیمًا(31- احزاب)

اى همسران پیامبر! اگر یكى از شما مرتكب گناه آشكار مى‏شود، عذابش دو برابر است و این براى خدا آسان مى‏باشد و هر كه از شما مطیع دستورات خدا و رسول او باشد و كار پسندیده كند، به او دو برابر پاداش عطا مى‏كنیم و روزى پرارزشى برایش آماده مى‏سازیم.

این افراد دو برابر دیگران عذاب می شوند و یا پاداش می گیرند زیرا کاری که آنها می کنند در واقع دو کار است یکی در حوزه فردی و یکی در حوزه اجتماعی؛ اگر همسر پیامبر صلی الله علیه و آله مرتکب معصیت شود در واقع دو گناه کرده است؛ یکی آن فعل حرامی که مرتکب شده و دیگری تخریب چهره اسلام. در بخش طاعات و عبادات هم وضع به همین منوال است عمل صالحی که او انجام می دهد هم در حقیقت دو کار خیر است یکی همان کار و دیگری تقویت و تبلیغ اسلام است.

این آیه به زنان دستور می دهد که در گفتگوی با نامحرم یا جایی که نامحرم بیمار دل، صدای آنها را می شنود به شکل جدی و معمولی سخن بگویند و از طنازی و نازک کردن صدا و برخی حالات که باعث می شود شنونده شهوتران به فکر گناه بیفتد جدا پرهیز کنند

هر چند آیات فوق در مورد همسران پیامبر صلی الله علیه و آله است؛ ولى از آنجا كه ملاك و معیار اصلى؛ همان داشتن مقام و شخصیت و موقعیت اجتماعى است؛ این حكم در باره افراد دیگر كه موقعیتى در جامعه دارند نیز صادق است.(1) بنابراین اگر فردی گناه و طاعتش تاثیری در اقبال و ادبار مردم به دین داشته باشد مشمول این حکم خواهد شد


ادامه مطلب

طبقه بندی: معارفی از سی جزء قرآن کریم، 
[ سه شنبه 7 شهریور 1391 ] [ 10:39 ب.ظ ] [ قاسم وفادار ]
امیر المؤمنین(علیه السّلام) در خطبه عید فطر می‏فرماید: 
«ألا و إن المضمار الیوم و السباق غدا ألا و إن السبقة الجنة و الغایة النار». (1) 
دنیا محل مسابقه است و آخرت زمان اجر گرفتن، بهشت جایزه برندگان این مسابقه و جهنم جزای بازندگان است.
در روایتی از فرزند گرامیش چنین آمده است: 
«مر الحسن (علیه السّلام) فی یوم فطر بقوم یلعبون و یضحکون فوقف علی رؤوسهم، فقال: إن الله جعل شهر رمضان مضمارا لخلقه، فیستبقون فیه بطاعته إلی مرضاته، فسبق قوم ففازوا، و قصر آخرون فخابوا، فالعجب کل العجب من ضاحک لاعب فی الیوم الذی یثاب فیه المحسنون و یخسر فیه المبطلون و أیم الله لو کشف الغطاء لعلموا أن المحسن مشغول باحسانه و المسی‏ء مشغول بإساءته. ثم مضی‏». (2) 
در این حدیث، امام حسن (علیه السّلام) انجام اعمال عبادی در ماه مبارک رمضان را، تشبیه به مسابقه بین افراد نموده‏اند و عید فطر را زمان اخذ جوایز برندگان آن می‏دانند. 
لذا حضرت علی (علیه السّلام) در ویژگی‏های عید فطر می‏فرمایند: 

1- روزی که نیکوکاران ثواب می‏برند. 

«هذا یوم یثاب فیه المحسنون‏». 

2- روزی که گنهکاران زیان می‏بینند. 

«و خسر فیه المبطلون‏» 

3- شبیه‏ترین روز به روز قیامت است. 

«أشبه بیوم قیامکم‏». 
چون در قیامت عده‏ای که زیان کارند، تاسف می‏خورند و غضبناک می‏گردند و عده‏ای که نیکوکارند رستگار و متنعم به نعمتهای الهی می‏شوند. 

4- روز عبرت گرفتن. 

«فاذکروا بخروجکم‏» 
وقتی از منازلتان برای خواندن نماز عید خارج می‏شوید، به یاد آورید زمانی را که از منزل بدن خود خارج خواهید شد و سوی خدای خود خواهید رفت. 
«من الأجداث إلی ربکم‏» 
وقتی در جایگاه نماز خود می‏ایستید به یاد آورید زمانی را که در محضر عدل الهی می‏ایستید و از شما حسابرسی می‏کنند. 
«و اذکروا وقوفکم بین یدی ربکم‏» 
وقتی از نماز به منازلتان بر می‏گردید به یاد آورید زمانی را که به منازل خود در بهشت‏خواهید رفت. 
«و اذکروا منازلکم فی الجنة‏» 

5- روز بشارت غفران و بخشش الهی. 

«أبشروا عباد الله فقد غفر لکم ما سلف من ذنوبکم‏». 

پی‏نوشت‏ها: 

1) من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 516. 
2) تحف العقول، ص 170. 




[ شنبه 28 مرداد 1391 ] [ 11:44 ب.ظ ] [ قاسم وفادار ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 6 ::      1   2   3   4   5   6  

درباره وبلاگ


لینک های مفید
<بلاگ">ایران اسکین
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب